تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن

گاهی چه ساده می توان دیگران را شاد کرد. کمی افسوس می خورم ... حس می کنم خیلی دیر شده است...

می گویند برای شادی هیچگاه دیر نیست.... ولی باور کن که می تواند دیر باشد..

می توان به سادگی به دیگران انرژی، لبخند و امید را هدیه کرد... و گاهی گویا امید تنها چیزی است که می تواند به زندگی رنگی دیگر ببخشد.

گاهی آمدن یک قاصدک و امید به یک خبر می تواند همه چیز را تغییر دهد.... 

باشد من هم چشم می دوزم و به امید آمدن خبر خوشی می مانم که قاصدک پیشاپیش آمدنش را مژده داده است..

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:25  توسط ری را  | 

دوباره می گویم...

لبخند خواهم زد به هر چه تلخی است...

و دنیا را در ذهن و چشمم خواهم آراست تا زیبا جلوه کند..

زیبا می بینم.. زیبا می نویسم، زیبا فکر خواهم کرد...

دنیا را زیبا خواهم کرد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:16  توسط ری را  | 

من به خودم بدهکارم... 

به خودم یک دل سیر گریه بدهکارم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 17:5  توسط ری را  | 

منتظر چه هستم خودم هم نمی دانم...

شاید منتظر اینکه یک روز دوباره صدایت در گوشی تلفن بپیچد و بپرسی "پس کی می آیی؟"

و من در جواب بگویم: سعی می کنم زود! خیلی زود!

گویا خیلی دیر شده است... دیگر با من حرف نمی زنی. شایدم قر کرده ای؟ می دانم که باید نازت را بکشم..

می کشم ...

هر چقدر هم که طول بکشد...

می گویند فاتحه بفرست...خیرات کن... من که نمی فهمم...

ظاهرا اخیرا هیچ چیزی نمی فهمم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:4  توسط ری را  | 

حال من خوب است ...

دیواری در ذهن ساخته ام به روی هر چه نام و نشانی از تو دارد ...

فراموشت می کنم پی دیدن هر آنچه نمی ارزد

دریغ که فراموشی تو یعنی بی هویتی برای من ...

خسته ام مادربزرگ! خیلی خسته!

همه می گویند که حالا حال تو خوب است ... می گویند که خدا با تو بسیار آشنا است...

و هیچ کس نمی داند که من حالم خوب نیست..که خدا هم با من آشنا نیست...

مادربزرگ!

تو که هر روز تمام وقتت به مرتب کردن و آب دادن به باغچه می گذشت... با آن باغ بزرگی که در آسمان داری ... وقتی پیدا می کنی سراغی از دخترک خود بگیری...

دلم تنگ است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 21:10  توسط ری را  | 

سبزه های عیدم روز به روز قد می کشند..

و من ذره ذره آب می شوم .. برایم شده اند آینه دق!  برای من یادآور تو اند!

آب شان می دهم چون به خوبی می فهمم ریشه های آنها از بی آبی چه می کشند..

می فهمم فراموش شدن چه سخت است... 

مادربزرگ! هر چه می دانم را در کوچه پس کوچه های کودکی از تو یاد گرفته ام..

از درست کردن سبزه عید.. تا عاشقانه آجر به آجر زندگی را ساختن.

و اینک سعی می کنم از تو یاد بگیرم ... فراموش کردن را ...

به خدا که فراموشی قویترین شراب است و چه دردناک است هنگامی که اثرش می رود و تو را به یاد می آورم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 23:59  توسط ری را  | 

آدم ها سدهای بزرگ می سازند... آدم ها راه دریا رو می بندند ...

آدم ها موجودات خیلی کوچکی هستند، کمی بزرگتر از مورچه ...ولی کم و بیش به همان شکل..

سری بزرگ و دست و پاهایی عجیب.

ولی گروه که می شن، کارهای عجیبی می کنن که نه به عقل فیل می رسه و نه به هیکلش..

http://www.impactlab.net/2010/10/17/top-ten-greatest-feats-of-engineering/

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 19:10  توسط ری را  | 

گاهی که حواسم پرت می شه...غم دلم رو پر می کنه...

و اون وقت به تو فکر می کنم .. باید شرمنده باشم نه ؟ اینکه تنها در غم هایم حضور داری نه در شادی هایم ...

سعی کردند فراموشت کنم .. سعی کردم فراموشت کنم ... تو را که نیمی از وجودم از توست ..

نمی خواهم بیشتر از این فکر کنم ... من همان ماهی قرمزم ...

چه می گفتم ... ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 20:17  توسط ری را  | 

گاهی دوست دارم ماهی قرمز باشم...

می گن حافظه ماهی قرمز فقط ۲ دقیقه است...

فقط گاهی هوس می کنم..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 18:52  توسط ری را  | 

 

 

به دنبال خدا در وجود دیگران بگردیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 14:39  توسط ری را  |