تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
 

تمام مادریزرگ ها و پدر بزرگ ها شبیه هم هستند..

کمد های لباس، بخچه ها، عینک ها...قران ها ..

حتی وسایل خانه، یخچال ها، بشقاب ها..

و هر چیزی اینجا خاطره در کودکی ها دارد..

تمام مادریزرگ ها و پدر بزرگ ها شبیه هم هستند..

دوست داشتنی و مهربان و حساس ...

با چشمانی که گاه بارانی می شود..

و من که می بینم ترسیده اند..

و من هم می ترسم.. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:52  توسط ری را  | 

دارم ۸ قلو هامو یکی یکی به دنیا می آرم. امروز ۶ امیش به دنیا اومد..

و دارم کم کم دوباره اکسیژن رو می دم تو ریه های بی جونم..

وقتی ۳ هفته پیش لیست کارهامو که باید قبل ایران رفتن انجام بدم، رو کاغذ اوردم وحشت برم داشت.. 

و حالا تو این ۳ هفته اونقدر گزارش و سمینار دادم که اگه همین الان یه چند تا دیگه هم سرم بندازن، عین خیالم نیست..

موند ۲ تا قل دیگه و ۲ روز وقت..

آرزو دارم این صفحه رو از ایران باز کنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:6  توسط ری را  | 

من هنوز اینجام..

پشت میزم...

و روز شماری می کنم .. ۱۰-۹-۸-۷-...

البته تو اتاق جدید...

و با یک آسمون ستاره که باید قبل اومدن همه رو بشمارم...

همین دور و برام.. ولی قلمم زیر کوه کاغذهای رو میزم گم شده..

برای همین نمی تونم بنویسم..

این قلم رو هم از یک مست مهربون گرفتم.. برای همین قلمه هی چپ و راست می ره..

پوزش!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 3:23  توسط ری را  | 

این روزها به شدت سرم شلوغه..

کلی کار سرم ریخته..و دروغ چرا.. از اضطراب کارهام آب خوش از گلوم پایین نمی ره.

به دوستی گفتم که سرم خیلی شلوغه.. و گفت داری ستاره ها رو می شماری....مثل اون آدم جدی تو شازده کوچولو...

برای یک لحظه جا خوردم... راست می گفت...

و من این روزها نقش های متفاوتی رو دارم یکجا تجربه می کنم..

یک آدم گرفتار و مشغول که داره ستاره هاشو می شماره..

یک شازده کوچولو که با گلی که بهش وابسته بوده کمی قر کرده و به زودی هم سیاره کوچیکشو عوض می کنه..

یک روباه که دنباله اهلی شدنه...

یه ستاره خیلی خیلی کوچیک.. که چند تا درخت باوباب بزرگ روش سبز شدن و به زودی من بیچاره رو از پا در می آرن... ولی همش تقصیر خودمه .. باید تا کوچیک بودن .. ریشه کنشون می کردم..

یه گل ساده که همش تلاش می کنه خار هاشو برق بندازه.. با اینکه می دونه تو جنگ با گوسفند بازنده است..

و ..

و شاید یه شازده کوچولو دلتنگ که می خواهد برگرده خونه...

امیدوارم هواپیمای ایرانی نقش مار رو نداشته باشه...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:45  توسط ری را  | 

دوستی امروز مرا دوباره به یاد چشمانت انداخت و گریه هایت هنگام خداحافظی!

باران نم نم تمام امروز می بارید.

پنجره باز و هوای سرد امروز شادابم کرده بود.. تنها سعی کردم با فکری آسوده شروع به انجام کوله بار کارهای عقب مانده کنم. سعی کردم دوباره لذت ببرم.

کاری که فراموشش کرده بودم. گاهی در خستگی و اضطراب فراموشش می کنم... 

می بینی پس من هم فراموش می کنم. نترس! می دانم چقدر از فراموشی ترسیده ای!

 گردنبندی که مخفیانه و از روی عشق به من داده بودی، را از ترس گم کردن و از ترس اینکه دیگران آن را ببینند، جایی گذاشته بودم که یادم نمی آمد..

نخند! می بینی من هم فراموش می کنم.

بخند که عاشق خنده هایتم.

امروز آن گردنبند را بعد ۱ سال پیدا کردم. دلم لرزید.. هنوز فراموشم نکرده ای!!

 دلم لرزید ..

با من بمان.      

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:9  توسط ری را  | 

 

ستاره ای برای سمیرا ساختم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:6  توسط ری را  | 

یک روز یه بلژیکی، یه الجزایری و یه ایرانی نشسته بودن، که یه فرانسوی هم سر و کلش پیدا شد...

جوک نیست. این جا اتاق کار ما چهار نفر است. اتاقی رو به کانال آب با مرغ های دریایی و اردک های همیشه گرسنه اش!

اتاقی با کلی خاطرات و روزهای سبز!

گرچه امروز در جلسه مطرح شد که اتاق من به زودی باید عوض شه و برم پیش پنج تا بلژیکی دیگه....

آن اتاق هم رو به روی همان  کانال آب است.. اما اینجا با اینکه پنجره اش حتی در زمستان هم باز است، .. گرم گرمم.

سعی می کنم بخندم و فراموش کنم که چند بار در اتاق دیگر که به زودی خواهم رفت یخ زده ام.

سعی خواهم کرد تا کاری نکنم که لبخند کسی، فکر کسی، حرف کسی یخ بزند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:18  توسط ری را  | 

امروز به این فکر می کردم که کاش مانند قبل تنها خبر های سانسور شده به دستم می رسید..

زخم معده گرفتم از بس خبر خواندم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:21  توسط ری را  | 

به یک سال پیش فکر می کنم. به آنچه باور داشتم و مقاومتی که برای رسیدن به هدفهای بچگانه ام داشتم..

و امروز دارم فکر می کنم که من این سال واقعا یک سال بزرگ شده ام. امروز دیگر بچگانه فکر نمی کنم.

بچگانه می خندم، بچگانه گریه می کنم و هنوز تمام آن آرزوهای زیبا را جاودانه نگهداشته ام.

هنوز هم بچه ام و چشمانم با یک بستنی برق می زند و جستجو گرانه به دنبال شکلاتهایی می گردد که از دست خودم پنهان کرده ام.

درست جایی نشستم که یک سال پیش نشسته بودم و ترسان و لرزان به انتظار صدای پایی بودم که مو های تنم را از ترس سیخ می کرد.

امروز همان جا نشسته ام. همان تنهایی را حس می کنم و با خود تکرار می کنم که آدم ها با باد می آیند و می روند... آدمها ریشه ندارند... پس دل به هیچ کس و هیچ چیز نبند.. و از دست این موجودات بی ریشه غمگین نباش.. 

شاید امسال اولین سال و تنها سالی است که به آنچه گذشت لبخند می زنم.

هنوز هم شک دارم و در میان تمام دلهره هایم باز هم فکر می کنم کار درستی انجام داده ام. با وجود اینکه می دانم چقدر دل شکسته ام در این یک سال، چقدر چشم انتظارم بوده اند و بسیار لحظاتی که رفتند و من دیگر هیچگاه نمی توانم آنها را برگردانم.

گریه می کنم از درد این همه بزرگ شدن که مسئولیت جانشین احساستم شده است..

و برای آرام شدن فوت می کنم، خوب یاد گرفته ام که فوت کردن آرامم می کند.

فوت کردن یکی از مهمترین درسهای زندگی است که بچه ها می آموزند. یادمی گیرند که کیک تولد شان را فوت کنند و فارغ از شادی و همهمه مهمان ها، لبخند بزنند به برش کیکی که به آنها می رسد.

و بعد ها که بزرگ می شوند فراموش می کنند که باید هر وقت به دنبال فراموشی و شادی هستند فوت کنند.

این روزها مدام فوت می کنم.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:44  توسط ری را  | 

من تنها لحظه خداحافظی را به یاد می آورم.

.. به یاد نمی آورم کجا سلام کردم. چرا شادی بعد سلام دلتنگهایت را فراموش کردم.

تنها چشمانت و لحظه خداحافظی!

نمی توانم فراموشش کنم...

طاقت ندارم فراموشم کنی...

و من خودم را آزار می دهم، برای هر لحظه که آزارت دادم.. 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:59  توسط ری را  |